غمگین ترین شعری که خوانده ام
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست بیتا امیری در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟ باز می خندم که خیلی...! گرچه می دانی که نیست شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ وقت رفتن می شود با بغض می
برچسب:
نویسنده: نیکان افشاری
تاريخ: چهارشنبه
7 مرداد
1405 ساعت: 3:25